عشق چیست؟
به کودکي گفتند : عشق چيست؟ گفت : بازي. به نوجواني گفتند : عشق چيست؟ گفت : رفيق بازي. به جواني گفتند : عشق چيست؟ گفت : پول و ثروت. به پيرمردي گفتند : عشق چيست؟ گفت :عمر. به عاشقي گفتند : عشق چيست؟ چيزي نگفت.آهي کشيد و سخت گريست

غربت من
غربت عمیق اندوه منو ** چاه خشک تو بیابون نداره
سردی و تاریکی زندگیمو ** هیچ شبی تو هیچ زمستون نداره
مثل شعر مرثیه از شب و گریه پرم ** برای تموم شدن لحظه ها رو می شمرم
کی ستاره منو از آسمون ** پشت این پرده خاموشی کشید
گلدون شیشه ای مو کی زد به سنگ ** کی منو بخود فراموشی کشید
کاش میشد واسه خودم گریه کنم ** اینقدر گریه که دل پاک بشم
سبک و پاکیزه مثل خود اشک ** زیر خاک گریه هام خاک بشم
مثل شعر مرثیه از شب و گریه پرم ** برای تموم شدن لحظه ها رو می شمرم
چشمای ساکت تو رنگ شبه ** شبی که سرد و فردا نداره
شبی که باید بمیره زیر نور ** مثل اون مرگی که اما نداره
کاش یکی حرف منو باور میکرد ** کاش یکی می فهمید اندوه منو
کاش یکی تو بُهت تنهایی من ** باورش می شد غم شکستنو
مثل شعر مرثیه از شب و گریه پرم ** برای تموم شدن لحظه ها رو می شمرم

اتفاق آخر
از اتفاق آخر روحت خبر ندارد // ديروز دوستت داشت...حالا دگر ندارد
مثل جُزامی از من هر لحظه ميگريزی // مجنون اگرچه مسریست، اما خطر ندارد
هی آه ميکشم تا قلبت بلرزد اما // لبخند ميزنی تو، يعنی: اثر ندارد
من ماندم وخيالت(يک قاب عکس خالی) // يک خاطره که کاری جز دردسر ندارد
هی زنگ ميزنم تا لحن تو را... وليکن // ای وای اگر دوباره اينبار برندارد
او سهم ديگران است! بی پاسخی نشانش // اما نياور آقا! هرگز! اگر ندارد!
بر آن سرم که روزی از عشق تو بميرم // مرديکه خود کشی کرد انگار سر ندارد
امروز کشتم او را -مردي که عاشقت بود- // از اتفاق حتی روحت خبر ندارد
|
مراحل تکامل عشق |
|
|
من شکستم ،آری تو شکستم دادی
من غریبم !آری، تو غریبم کردی
تو مرا همچون شمع از سر جور و جفا سوزاندی
تو مرا بر در و دیوار بدی کوباندی
تو مرا از بودن تو مرا از من و از ما و تو از پنجره ها ترساندی
تو مرا از فردا تو مرا از دریا ترساندی
من اسیرم !آری تو اسیرم کردی
بی خبر از باران تو کویرم کردی
من شکستم آری !تو شکستم دادی
تو را دوست خواهم داشت با هزار و يک ترفند شاخه گلي مصنوعي را در ميان گلهاي شاداب گلدانت پنهان کردم، و در دفتر خاطراتت نوشتم: «تو را دوست دارم، خواهم داشت تا زماني که آخرين گل پژمرده شود...»
نشان تو در هر باد طنين صداي تو بود دوستت دارم عقربه هاي ساعت رو به مشرق يخ بسته اند. چشمانم سکوت کرده اند. فقط نيمي از بلور مهتاب در آسمان پيداست و نيمي ديگرش را ابرها به اسارت بردهاند. دلم هواي تپيدن با ستارگان را دارد و چشمانم هواي باريدن با ابرها. در چشمان سبز تو خيره ميشوم و مرغان بازيگوش نگاهت را به لبخندي شادمانه پرواز ميدهم و خود عاشقانه بر ساحل چشمانت مي نشينم. تو پلک بر هم ميزني و هر بار فصلي از خاطره هاي سبز من مرور ميشود. زمان ميوزد و در مسير ثانيهها خاطرات من تبخير مي شوند. دشتي از حرف و باغي از کلمه ها دارم، اي دوست! هر چه بنويسم و بگويم کم است فقط ميتوانم قلبم را بشکافم و قطره خوني را به عنوان «دوستت دارم» تقديمت کنم.
بر هر خاک رد پاي تو فرو رفته بود
و در هر آب انعکاس سيمايت
در هر آتش گرمي دستانت
آنگاه که من
کوچه به کوچه
خانه به خانه
نشان تو مي خواستم
اگه با بودن من غم تو دلت جون مي گيره 
مي ميرم که تا ابد قلب تو آروم بگيره 
اگه با موندن من باغ تو ويرونه مي شه
ميرم اما مي دونم دل بي تو ديوونه مي شه
فکر نکن که بي کسم خدا به دادم مي رسه
کوه به کوه نمي رسه آدم به آدم مي رسه
مرهمي از شب چشمات واسه دردم نداري
خورشيدي اما خبر از تنه سردم
عشق یعنی انتظار و انتظار
عشق یعنی هر چه بینی عکس یار
عشق یعنی دیده بر در دوختن
عشق یعنی در فراقش سوختن
عشق یعنی لحظه های التهاب
عشق یعنی لحظه های ناب ناب
عشق یعنی سوزنی اه شبان
عشق یعنی معنی رنگین کمان
عشق یعنی شاعری دلسوخته
عشق یعنی آتشی افروخته
